ابن الأثير ( مترجم : خليلى / حالت )

128

الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي )

سخن گفت و پوزش مرا نپذيرفت ، در آن اثناء خادمى با نامه‌اى فرا رسيد ، ابن حاجب نامه را بگشود و خواند و رنگ چهره‌اش تغيير كرد ، و از آن شدت حال و رفتارى كه نسبت به من روا داشته بود ، فرود آمد و از من پوزش خواست ، سپس گفت : آيا بخليفه قصه‌اى نوشته‌اى ؟ گفتم : نه ، دريافتم كه آن شيخ كه بر مزار معروف ديدم خليفه بود . گفته شده : افطار خود را هر شب به سه بخش قسمت ميكرد ، بخشى را پيش روى خود نگهميداشت ، بخش ( دوم ) را به مسجد « رصافه » و بخش سوم را به مسجد « المدينه » ميفرستاد ، كه بر مقيمين در مسجد پخش ميكردند . اتفاق چنين رويداد كه شبى غذا به مسجد المدينه برده ميان گروهى كه در مسجد بودند پخش كردند ، همه گرفتند ، مگر جوانى كه آن را رد كرد . همين كه نماز مغرب برگزار شد ، آن جوان از مسجد بيرون آمد ، فراشى كه مأمور بخش طعام بود ، وى را دنبال كرد . و ديد آن جوان در خانه‌اى ايستاد و در خواست غذا نمود اهل آن خانه با پاره‌هاى ( وامانده‌اى از غذا ) وى را اطعام نمودند آن پاره‌ها بگرفت و به مسجد برگشت ، آن فراش به او گفت : واى بر تو ، شرم نميكنى ؟ خليفه خدا براى تو طعامى حلال بفرستاد و رد كردى و بيرون رفته و بدر خانه رفته غذا گرفتى ( تكدى كردى ) آن جوان گفت : به خدا آن را رد نكردم مگر بسبب اينكه پيش از مغرب آن را به من عرضه داشتى و من در آن هنگام نيازى بدان نداشتم و اكنون نياز به طعام پيدا كردم در طلب آن شدم ، فراش برگشته ، خليفه را آگاه از آن ماجرا كرد . و القادر بگريست و به آن فراش گفت : رعايت زمان را بكن و چون فرا رسيد مغتنم شمار و تا وقت افطار به خدمت باش . ابو الحسن ابهرى گويد : « بهاء الدوله مرا با نامه‌اى نزد القادر باللّه فرستاد چون بر او وارد شدم ، شنيدم اين ابيات را ميخواند : سبق القصاء بكل ما هو كائن * و اللّه يا هذا لرزتك ضامن تعنى بما يغنى و تترك ما به * تغنى كانك للحوادث امن او ما ترى الدنيا و مصرع اهلها ف * اعمل ليوم فراقها يا خائن